تبليغاتX
دختره سر به هوا

شیرین شیرین بود

خورشیدی گرم و اتشین

دلم را روشن کرد

خدا دلش را روشن کند

مدتها افسرده بودم

گرد و غبار سال ها را با خود برد

مرا سبک بال کرد از سنگینی بارهای بی خودی

بارهایی که جان را می فرساید

و دل ادمی را پر خون می کند

و من برای ساعتی هم شده راحت بودم از دشنه هایی که بر جانم نشسته است

کاش ادمیان  می دانستند مهربانی  چه اکسیری است

عصاره تمامی خوبی ها

و عطر فروش ها چه کالای  مهربانی را می فروشند

رایحه محبت و دوستی

و من مهربانی را دوست دارم

و جانم برای مهربانی و دوستی در می اید

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ساعت 18:1 | لینک ثابت |

تا بوی گل می اد

تا چشام می بینه

تا خنده را می فهمم

تا بارون منو خیس می کنه

تا بوسه منو شاد می کنه

تا دوستم تو دلم جا داره

تا خدا دارم

تا مادرم منو بغل می کنه

منم زندگی را دوست دارم

منم خدا را دوست دارم

مادرم را دوست دارم

دوستم را  دوست دارم

گلم را دوست دارم

بوسه را  دوست دارم

تو می دونی زندگی یعنی همین ها

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 21:27 | لینک ثابت |

تا بوی گل می اد

تا چشام می بینه

تا خنده را می فهمم

تا بارون منو خیس می کنه

تا بوسه منو شاد می کنه

تا دوستم تو دلم جا داره

تا خدا دارم

تا مادرم منو بغل می کنه

منم زندگی را دوست دارم

منم خدا را دوست دارم

مادرم را دوست دارم

دوستم را  دوست دارم

گلم را دوست دارم

بوسه را  دوست دارم

تو می دونی زندگی یعنی همین ها

 

 

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در جمعه ششم آذر 1388 ساعت 21:23 | لینک ثابت |

باد برگ های پاییزی را  می بره

دل پر غم درختان را سبک می کنه

بهار را بهشان وعده می ده

اینه که دل می کنند

باد اونا را می بره

این ور و اون ور

چه رنگ های قشنگی

خش خش

اما من چی

غما تو دلم سنگینی می کنه

خیلی سنگینی می کنه

هیچ بادی هم اونو نمی بره

خسته شدم از دستتون

یه جای کار ما ادما ایراد داره

نمی دونم چرا غم ها تو جان ما جا خوش می کنند

می مونند تا اخر عمر

هر کاریشون می کنی دو باره می ان

انگار نه انگار

خدا می دونه دلم اروم نمی گیره

می خواهم اروم باشم

می خواهم پاییزی باشم

می خواهم دو باره به انتظار بهار بمونم

اما بهاری در کار نیست

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 19:15 | لینک ثابت |

هزاران هزار پرنده در اسمان غوطه می خورند

بی ان که با هم تصادمی کنند

 بی ان که به هم  حسادت کنند

هزاران قناری می خوانند

بی ان که هیچ اوایی را خاموش کنند

و ادمیان چه می کنند  

و هزاران و هزار  مورچه دانه می کشند

بی ان که به ان دیگری نگاه کنند

 و هزار هزار اهو در دشت چرا می کنند

بی ان که هم دیگر را بکشند

. من نمی دانم این ادمیان از چه جنسی اند

که این گونه ستم می کنند

و خود را اشرف مخلوقات می دانند ؟

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 23:9 | لینک ثابت |

خدا می دونه دلم اروم نمی گیره  

اخه من نمی دونم برای چی هستم   

برای چی اومده ام

اموده ام  که چی کار کنم  

به خدا نمی دونم کسی اگر می دونه بیاد به منم بگه  

خوب بوسه هست  

خوبه دوستی هست  

اینا که نبود دنیا خیلی تیره و تار بود   

من می دونم وقتی بمیرم اروم می شم  

همه مرده ها ارومند  

هیچ به کسی کاری ندارند 

 زنده ها که به هم می پرند  

گلوی هم پاره می کنند  

هر چی هم خیال بافی می کنم   

 نمی فهمم 

 به خدا دوستی و بوسه اگر نبود خیلی بد بود  

دوستی و  بوسه خیلی خوبه قدرش بدون  

من بی بوسه می میرم    

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در جمعه پانزدهم آبان 1388 ساعت 21:22 | لینک ثابت |

 امروز گلی را دیدم

گلی امده از دشت  

تن شسته از باران

دلم را ربود

جانی بود

جامی بود

رنگی از مهربانی با  خود داشت

نباتی داد

نباتی دادم

دلی داد دلی رادادم

بوسه ایی داد بوسه ایی دادم

جانم را نواخت

جانش را نواختم 

و مهربانی را چه خوب می شود داد  و ستد کرد

پس این همه دشمنی برای چیست ؟

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 23:19 | لینک ثابت |

جمعه است و من حالی ندارم

به  خیابان می روم

دختران دلربایی می کنند

و زنان در رویای زندگی پرواز

و پسران بخت ازمایی 

و مردان در ارزوی فتح قله های ثروت و مکنت و زیبایی

و عشق کارزار بی داد است

مردی میان سال میوه ها را به خانه می برد

و زن جوان و همسرش قنادی  را در می نوردند

 و کیسه ایی رنگارنگ  از شکلات ها دست پسرک خود نمایی می کند

دختری جوان با عصمتی باور نکردنی ایستاده است

 به انتظار کسی که نمی دانم کیست

و زندگی زیباست اگر زنی گرسنه بتواند میوه دلخواهش را خریداری کند

و ان زن میوه های لک زده  را برای بچه هایش می خواست

و میوه فروش ان را هم دریغ کرد

پولش را می خواست

و من نمی دانم این چه عدالتی است

گربه بیچاره را کشته بودند

و خیابان با خونش اغشته بود 

و من تنها کاری که کردم رویش نرفتم

زندگی زیباست !

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 16:9 | لینک ثابت |

سرما داره می اد

گلا و گل برگها سردشون می شه

پرنده مهاجر که نیستند

 جونشون را بردارند

برن به سرزمین های دور و گرم

زمستنون که می شه گل بیچاره من به خواب می ره

گل برگ ها و گلاش یک به یک می ریزه

همه را باد با خودش می بره

گل ناز من الانه سردشه

باد سرد که میخوره تو صورتش

یخ می زنه

یه کمی خودش گرم می کنه

به امید فردا

به امید اومدن خورشید

 اما یه امید داره

دو باره بهار که شد

سبز می شه

دو باره گلا در می ان

دو باره شادی اغاز می شه

دو باره ناز می کنه

 اما من نمیدونم چی می شم

گل من سردشه

دلش می خواهد بمونه

 اما نمی شه

تازه اگرم بشه بازم نمیشه

 این چه دوریه

دور خوبی نیست

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 17:30 | لینک ثابت |

اب می خواهد و نور

خورشید که می تابه

گل برگهاش وا می کنه

گل برگهای سبز و براق

چه زیبا

همه به سمت نور

مثل بره ها

بع بع کنان

شیر مادرشون را میمکن

وای چه معرکه ایی

وقتی گوسفند ها  از صحرا می ان

پستون ها همه پر از شیر اند

اونا برای بچه هاشونه

چه دوست داشتنی شیر خوری بره ها

ای ادما چی کار دارید به بره ها

اخه به شما چه کار دارند

مثل گرگ نگاه نکنید

 اونا حق زندگی دارند

گل من می خواهد زندگی کنه

 من گلم را دوست دارم

تیماری داری می کنم

اب می دم

نور می دم 

اخه داره بزرگ میشه قول داده 

اسمش گل نازه

تند تند داره بزرگ می شه

گلای قرمز  چه زیباند روی شونه گل ناز

من گلا را دوست دارم

من بره ها را دوست دارم

گلا را اذیت نکنید

بزارید زندگی اشان را بکنند

شیر مال بچه هاست

شیر بچه ها را نخورید

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 21:28 | لینک ثابت |

جان جانان رفت

مهر دلربا رفت

من ماندم و جانی فسرده

نمی دانم چرا رفت

نمی دانم چرا رفت

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 20:43 | لینک ثابت |

خود خواهی را نگاه کن

فکر می کنه جان جهانه

باورش شده  که جان جهانه

همه را به کرنش می خواد

می شه ادم ها یه روزی دست از این بت پرستی بردارند

بت پرستی که شاخ و دم ندارد 

هنوز ادما بت پرست اند

هنوز می ترسند

باور کن اون هیچی نمی فهمه

مگه چه فرقی می کنه

خوب زرنگه و پشت هم اندازه

وفادار به هیچی نیست

دم از ادمیت هم می زنه

یه شیطون تمام عیاره اما خودشو ادم نشون می ده

می دونی خیلی ها این طوری اند

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 23:21 | لینک ثابت |

اواي قناري که در مي اد 

 بايد باغي و پنجره ايي به سوي مهرباني باشه

گل هایی که اغوش باز کرده اند

و من در حیرتم از این ادمیان چموش

که قناری  را در قفس دوست دارند

و میوه  را با چاقو

و بره بی زبان را ریر دست سلاخ بی رحم

و چه نفرت انگیز است این نا مهربانی

و نفرت انگیز از اون دایه های مهربانتر از مادر

که دعوی بهشتشان جهنمی بیش نیست

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 15:45 | لینک ثابت |

بابا چهل روز است که نیستی

سر در خاک نهادی

بالا سرت چند تا درخت کاشتیم

 بچه ها  ونوه ها داشتند اب می دادند

یکی می گفت بابا را اون زیر حسابی خیس کردین

کلی اب دادیم

بابا اب خیلی  دوست داشتی

وقتی اب را پای خیارها و یونجه ها می کردی

چه صفایی می کردی

وقتی اب را تو کردوی گندم و جو می کردی

 چه شاد  و شنگول بودی

حالا خودتو را ابیاری می کنیم

بابا اب را خیلی دوست داشتی

اون چشم های نازت را اب خنک می کنه

مگر نه ؟

بابا راستی اون طرف ها چه خبر

این طرف که خیلی خوب نیست

ادم ها به هم می پرند

سر مال دنیا

سر این که من رئیس باشم

سر این که منو مردم بشتر می خوان

نمی دونم بد کار زاری است

اما انوجا که ازاین خبرا نیست

بی خیال بابا

ما درخت ها را سر سبز می کنیم

هر شب می اییم و ابیاری می کنیم

هم خودتو و هم درختا را

تا حسابی خنک بشی

بابا قربون اون چشات برم

که تو خاک رفته

بابا دوستت داریم

چه سر سفره باشی

و چه نباشی

اما تو دل ما که هستی

بابا دوستت داریم

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 19:52 | لینک ثابت |

بابا رسیدی ؟

چند بار تا رسیدن به خانه تلفن می زد

باورم نمی شه

دیگه کسی برایم تلفن نمی زنه

بابا تو اسمون ها  راحتی

این زمین که خیلی درد سر داره

زندگی اش با اتشه

همین

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 22:13 | لینک ثابت |

رفتم برای خانه تکانی دلم

 ابیاری کردم باغچه رو به روی مجتمع  را

 شستم درختان کاج وسرو و توت و زیتون را 

چه صفایی دارد شستن

 خود را می شستم

من اب را دوست دارم

صفا می دهد دلم را

جانم

روحم را

دیدم همسایه مهربان را

عذا می داد گربه ها را

مادر گربه و بچه ها را

همه بودند

می گفت مادر خود را سیر می کند

بچه ها می مانند

ریخته ام غذا را برای بچه گربه ها

و می خوردند چه ناز

پیر مرد شاد بود

پیر مرد همسایه

لذتی بردم از این نوع دوستی

دوست دارم گربه ها را

همه را دوست دارم

شستم میوه های سبز زیتون را

به کمک باغبان هم رفتم

ابیاری کردم چمن ها را

شستم چند درخت ازگیل و به را

 گرفته بود خاک صورتشان را

چشمانشان را

ریختم بر سر و صورتشان اب را

وای لذتی می بردند جانانه

خنک می شد تنشان

پاک می شد

زدم بوسه ایی بر تنشان

تن اب زده

 تن خنک

اب پاشیدم بر تن خاک

مستم کرد بوی خاک

گذشت ساعتی

 سیر شدند گربه ها

و ستودم زیبایی را

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 15:1 | لینک ثابت |

بابا باز  هم سلام

خوب اونجا چه خبر 

خوش می گذره

بابا بی خیال راحت شدی

از دست بعضی ها

که اذیتت کردن

تو به کسی کاری نداشتی

اما بابا خیلی اذیتت کردن

خوب اونجا چه خبر

اونجا که قراره که ادم های بد و خوب از هم جدا باشن

خوب گر این طور باشه

راحتی

برای خودت هستی

اینجا که خیلی بده

ادم های بد خودشون خوب نشون می دن

جوری که ادم فکر می کنه اینا فرشته اند

اینجا خیلی بده

گرگ ها ادم  می خورن

بعدش هم  وانمود می کنند  دوستتان دارند

نمی دونم اونجا که این خبرا نیست

بابا بابا  دلمان تنگ شده برات

برای اون نگاه مهربونت

برای اون راه رفتنت

چه تند راه می رفتی

چه نگاه مهربانی داشتی

چطوری از ظلم بدت می امد

 بابا دوستت داریم

برای همیشه خاطره زیبایی داری

خاطزه ایی جاودانه

چند صبای دیگه به هم می رسیم بابا

دوستت داریم همه

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 ساعت 9:47 | لینک ثابت |

سلام

سلام بابا

بابا  بابا کجایی مادر تنهاست

برات چایی ریخته

اخه کجایی

سماور داره قلقل می کنه 

اخه کجایی

داره چایت ات سرد می شه

بابا می نشستی سر سفره هر چی بود می خوردی

نمی پرسیدی کره هست

پنیر هست

چی هست

نون و  چایی  شیرین را خیلی دوست داشتی

بابا صبح زودی بیدار می شدی

با اوازخونی گنجشک ها  

می رفتی به باغ سر میزدی

اگه میوه ایی بود برای بچه ها می اوردی

 بابا الانه چه کارمی کنی

کجایی

هیچ خبری ازت نداریم

بابا چه دست هایی گرمی داشتی

همون روزهای اخر عمرت هم دستات پر توان بود

دست منو که می گرفتی و فشار می دادی

گرمی اش به خوبی حس می کردم

بابا یه عمری کار  کردی

بابا دوستت داریم همه ما همه بچه ها

همه اونا که تو را دیده بودن

بابا راستی راستی جات خیلی خیلی  خالیه

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در شنبه دهم مرداد 1388 ساعت 9:31 | لینک ثابت |

سلام به پدرم

سلام به ان چشم های معصوم و بهاری

سلام به روی ماهش

سلام به نماز های صبحش

سلام به پدرم که در زیر خروارها خاک خفته است

ان همه احساس زیبایی ان همه دوستی  ان همه مهر و مهربانی کجا رفت

پدرم چند روزی است مهمان  خاک است

ان چشم های معصوم نور را نمی بیند

زندگی را نمی بیند

 اب را  بچه ها را

نوه ها را

گل ها را

نمی دانم چه حالی دارد

خدا می داند

و اما می دانم او در بهشت است

ستمی نکرد

روانی اسوده و دلی مطمئن داشت

خدایا او را غریق رحمت خودت کن

امین یا رب العالمین

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 9:8 | لینک ثابت |
 از دوست نازنینم نگارین

خاطرت هست نگاهی که به ما می کردی

دردها را ز سر لطف دوا می کردی

یاد داری که سحر موقع گل باز شدن

می نشستی لب ایوان و صفا می کردی

پاک از هر چه بدی هست به شیدایی اب

روی سجاده ی خورشید دعا می کردی

می زدی بوسه به لعل لب گلهای بهار

دین خود را به لب عشق ادا می کردی

طره ی موی تو را شانه که می کرد نسیم

از هجوم عرق شرم حیا می کردی

هرگز از مزمزه ی بوسه لبم کام نجست

کاش ان معجزه را قسمت ما می کردی

 (نگارین)

نوشته شده توسط ع _ رحیمی در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 11:10 | لینک ثابت |
 
business articles