تبليغاتX
دختره سر به هوا

کامنتی زیبا از دوست مهربانم 

دخترک همیشه به پسرک می گفت من برای 3 چیز عاشق تو شدم
1- نجابت 2- وفاداریت 3- زیبائیت پسرک روز تولد دختر 3 حیوان خانگی به او هدیه داد.
1- اسب 2- سگ 3- قناری تا دخترک خواست دلیلش را بپرسد پسرک رفته بود برای همیشه

نوشته شده توسط سر به هوا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 16:59 | لینک ثابت |

سلام من از شهر کاشان امدم

رفته بودم برای دیدار پدر و مادر  و دیگر بستگان

پدرم خوب نیست

گفتم پدر بهتر می شوی

گفت نه بهتر نمی شوم راست می گوید

بیماری پارکینسون دارد کم کمک پدرم را از پا در می اورد

و این بشر مغرور هنوز نمی تواند از پس بسیاری از بیماری ها بر اید

نمی تواند نمی تواند

پدرم در این چند روزی که خانه خواهرم در کاشان است

به زمین هم خورده است

نمی دانم چه باید کرد دارد مثل شمع اب می شود

و ما کاری نمی توانیم بکنیم

این را بگویم پدرم در عمرش بدی نکرده است

به هیچکس

و کسی را نیارزده است

هنوز هم نمازش را می خواند

و می پرسد خدا قبول دارد

خدایا پدرم را نجات ده

از وضعی که دارد

خجالت می کشد پدرم

این که می بیند دیگران دارند کار او را می کنند

اری پدرم اسب سوار دشت های بی انتها  بود

و اکنون ان اسب سوار دیروز بر زمین افتاده است

باز هم خدایا پدرم را شفا بده

نوشته شده توسط سر به هوا در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 16:44 | لینک ثابت |

سلام به رویای صادق

نوشته شده توسط سر به هوا در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 7:9 | لینک ثابت |

بعضی ها چه دلربان

با یک نگاه دلت را می برن

نمی دونی تو نگاهش چه نوری ساطعه

صبح که اسمون بارونی بود

من اونو دیدم

موهاش بارون خیس کرده بود

دستاش هم بارونی بود

چشاش هم بارونی بود

دلش هم بارونی بود

و من اونو تو بارون بوسیدم

گرمی بوسه گرممون  می کرد

بارون می بارید

من بودم و او بود

گفتم خدایا شکرت

بارون خوبی بود

شقایق ها تشنه بودن

دوستم تشنه بود

من بودم  و اون بود

کبوتری هم داشت اون طرف  ها پر می زد

زیر بارون و چه دیدنی بود

خدایا تو می دونی دوست من چی کار داره

من بودم اون بود

یه جاده بی انتها

نه سرش پیدا بود نه اخرش

بارون بود

اسمون دلش باز کرده بود

شقایق های  دل من تشنه بودن

خدا را شکر کردم

دوستم گفت این همه شقایق تو دلت چی کار می کرد

این همه شقایق  خونی

و منم گفتم منتظر بارون بودم

منتظر تو بودم

تو مگه نمی دونی دل من از تشنگی داشت می مرد

تو کجا بودی یادی از دوستت نمی کردی

ابرها که اومد

گفتم تو هم می ایی

پیدات می شه

اومدی و  منو خنک کردی

بوسه هات گرم بود

اما من خنک شدم

خیلی جالبه  نه گرمی خنکی

چرا نمی شه بوسه های تو گرم بود

اما دل من خنک شد  می دونی چرا

شقایق ها تشنه بودن

نوشته شده توسط سر به هوا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 19:18 | لینک ثابت |

کامنتی زیبا از دوست مهربانم

مهر دل مدام تقدیم شما عمری که شود به کام تقدیم شما
پیدا نشد آن هدیه که در شان شماست یک باغ گل سلام تقدیم شما

نوشته شده توسط سر به هوا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 18:12 | لینک ثابت |

سلام به ابر بارانی

نوشته شده توسط سر به هوا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 7:34 | لینک ثابت |

شب خوش

نوشته شده توسط سر به هوا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 0:3 | لینک ثابت |

سلام

سلام یعنی که من هستم

و تو را دوست دارم

و بهت سلام می کنم

و تو پاسخ می دهی

که من هم تو را دوست دارم

اما راستی همه سلام های این طوری اند

نه نه بعضی سلام ها از زهر مار هم بدتر اند

بعضی سلام ها از درد هم بدتر اند

سلامی که تو به رئیس بد جنست می کنی

از چه نوعی است

سلامی که من به دشمنم می کنم

سلامی که تو به دوست نامردت می کنی

سلامی که من به کسی می کنم که دوستش ندارم

و از روی ناچاری سلام می کنم

سلامی که در ان سلامتی نیست

در ان اروزی خیر خواهی نیست

ارزوی مرگ است برای کسی که دوستش نداری

من ناچارم به کسی که کارم در گیر اوست سلام کنم

و چه سخت است  این سلام کردن

انگار ادم را چوب می زنند

همه ما در این وادی  افتاده ایم

من سلامی را دوست دارم

که در ان نسیم محبت بوزد

من سلامی را دوست دارم

که دوستم را به اغوش ببرم

من سلام های بی هویت را دوست ندارم

و برای همین هم به من می گویند بد اخلاق

من بد اخلاقی را بهتر از ریاکاری می دانم

من سلامی را دوست دارم

که مهتابی باشد

و شب مرا نورانی کند

و دلم را به اتش عشق بسوزاند

من سلامی را دوست دارم

که علیکش از ته دل بر اید

سلام مردان خدا از این نوع است

خالی از  هر نوع حسد و بد خواهی

و من سلام می کنم به دوستم که دوستش دارم

و شادی را برایم ارمغان می اورد

نوشته شده توسط سر به هوا در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 19:18 | لینک ثابت |

سلام به دوست گلم

نوشته شده توسط سر به هوا در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 7:35 | لینک ثابت |

سلام به دوستی که دوستش را از ته دل دوست دارد

و اشکارا با دوستش باده مستانه می خورد

و هراسی از منهیات ندارد

دلش  را به ضیافت مهتاب  می برد

و در شب تار خورشیدی می شود

که همه جای وجودش راروشن می کند

و من چنین دوستی را بهشت خود می دانم

و بهشت مگر رهایی نیست

و دوستم مرا از بدی ها و زشتی ها رها می کند

و جانم را به شربت شیرین دوستی شیرین می کند

و من دوستم را دوست دارم

که شادی را در من جاودانه کرده است

نوشته شده توسط سر به هوا در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 17:53 | لینک ثابت |

سلام به خوب رویان

نوشته شده توسط سر به هوا در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 7:29 | لینک ثابت |

شب خوش

نوشته شده توسط سر به هوا در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 23:53 | لینک ثابت |

این هم از   دوست مهربانم

وقتی دل تنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستش داری
وقتی نا امید می شی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی
وقتی پر از سکوت می شی به یاد بیار کسی رو که به صداقت محتاجه
هروقت خواستی از غصه بشکنی به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته

نوشته شده توسط سر به هوا در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 20:25 | لینک ثابت |

می دونی من چقدر دوستت دارم

به اندازه تموم دنیا

اگه تمام زیبایی ها دینا را بزارند  یه طرف

و تو هم یه طرف دیگه باشی

بازم من تو را دوست دارم

من نمی دونم تو وجود تو چی هست

که منو این طور اسیر خودش کرده

راستی راستی من اسیر توام

تو که چیزی نیستی

همه اینو می گن

اما من نمی فهمم

دلم ربودی و بردی

و داری برای خودت عشقی می کنی

خدا را خوش نمی اد این طوری داری بازی می کنی

همه ادم های عاشق دیوونه اند

اگه دیوونه نباشند

این طوری خودشون اسیر نمی کنند

هر چی می گی با با زمین خدا به این بزرگی

تو خودت گیر دادی که چی

می گه  تو نمی فهمی

منم قبول دارم ادم های این طوری یه جور دیوونه اند

راه روشن نمی بینند و تو تاریکی راه می رن

و حسی عجیب و گنگی دارند

و اسمش گذاشتن عشق

این که نوعی بیماری است

مردمو اینا ذخمی می کنند

خدایا اگر قراره من این طوری عاشق بشم

عشق منو کور کن

نوشته شده توسط سر به هوا در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 18:11 | لینک ثابت |

سلام کامنتی زیبا از دوست مهربانم

عشق شوق مرگ فاخته ای است برای رسیدن به دل باخته اش
التماس درختی ست به جوی آب
عشق لذت نهان است.انشای تن وروان است.زبان چشم است
دیوانگی عقل است،رسوایی قلب است
عشق جرات دیوانگی است.

نوشته شده توسط سر به هوا در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 17:11 | لینک ثابت |

سلام کامنتی از محسن

تمام کوچه هاي دفترم بن بست تکراريست من از آبادي هاي يک درد دیرین در دنيا خبر دارم و از ويراني دلها نمي پرسم نمی ترسم که مي دانم شبي در پاي يک ديوار آن مرد باراني دلش تنگ است و يا بلعيدن خرچنگ در بشقاب نقره لذتي دارد ؟ چرا دنيا نمي فهمد ؟
کسي ديگر به باران و نسيم و شبنم و سوسن نمي گويد که زيبايند و زيبايي همان چشمان آبي رنگ خواب آلوده ي افتاده بر يک بستر سردست خدا بايد به گردنهايمان قلاده آويزد اميدي نيست در مرداب ناامني فرو رفتيم چه بي پروا و نامردانه بر يک عابر تن خسته مي خنديم و....
وبلاگ زیبائی داری به منم یه سر بزن

نوشته شده توسط سر به هوا در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 6:49 | لینک ثابت |

نمی دونم می دونی یا نه

ما دلمان می خواد تا ابد باشیم

اگه یه بیماری به سراغمون بیاد

همه چیر برایمان تیره و تار می شه

و به خدا می گیم چرا ما

مگه من چه کار  کرده بودم حالا باید بمیرم

هی اه و ناله می کنیم خدایا مرا از این بیماری نجات ده

اما خدایش یه چیز یادمان می ره

و اونم اینه

بیشتر اوقات علافیم

و نمی دونیم چه کار باید بکنیم

بیشتر اوقات من یکی نمی دونم چی باید بکنم

یعنی همه این طوری اند نکنه من این طوری ام

دوستام که می بینم مثل منند

بیکار و علافند

همین طوری وراجی می کنند

روزی یه سوژه را دست می گیریم و حرف میزنیم

به خدا ما برای چی هستیم

خدا تو مگر کار دیگری نداشتی ما را انداخته ای تو این تهرون

همه اش دود

همه اش ترافیک کشنده

و مردم اخمو

و روزنامه هایی که هر روز حوادث تلخ را برای مردم می نویسند

پدری  که دخترش را خفه می کنه

برای این که ابروش رفته

خدایا چرا این طوریه

من که نمی فهمم

دلم اتش می گیره

نوشته بودن دختره خودش پیشنهاد داده

که پدرش اونه خفه کنه

اخ اتش می گیرم از این ادم ها

اینا ادم نیستند

به خدا ادم نیستند

من که دارم دیوونه  می شم

من که از بودنم در این دوره و زمونه راضی نیستم

داشتم می گفتم من از بودنم راضی نیستم

همین زمونی هم که  هستم

بیخودی هستم

روزها را الکی سر می کنم

سر دو تا ادم کلاه می گذارم

می ام تعریف می کنم

که نمی دونی چی کار کردم

خدایا اخه چه لذتی داره این زندگی که ما داریم

اونایی که توی اون قصر ها زندگی می کنند بیان بگن چه لذتی می برند

از دستبردهاشان

تا ما هم بدونیم

فکر می کنم اونها هم علافند

تازه می شن نگهبان الاف و الوفی که به هم زده اند

خدایا بیشتر اوقات من به بی ثمری می گذره

ثمری هم اگر داشته باشه از همین نوع بالاست

چیز دیگه ایی هم هست

همه امروزه غصه می خورند چرا اینو امروز نخریدند

خوب می بینند ادم هایی که بی بهانه پول دار شدند

و دارند به ادم و عالم فخر می فروشند

بدون این که زحمتی کشیده باشند

دوستم با همه این ها من نمی دونم چی باید بکنم

هر روزم تکرار دیروز

و من مونده ام که لذت زندگی به همین علافی هایش است

خوشی هایش که مانا نیست

همین که اومد و رفت

انگار هیچی نبوده

و من حیرانم چرا دلمان می خواد  هیچوفت نمیریم

هیچوقت نمیریم

نوشته شده توسط سر به هوا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 19:23 | لینک ثابت |

سلام به زیبا رویان خوش سیرت

نوشته شده توسط سر به هوا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 17:42 | لینک ثابت |

سلام به اب

نوشته شده توسط سر به هوا در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 7:25 | لینک ثابت |

کامنتی از سحر

زندگی سرآغازی است پی درپی که مارا به حقیقت رویاهایمان نزدیک تر می سازد
باشد تا تمام آغازها از پرتو خورشید روشن شوند
و روهایایت گرمای حقیقت را احساس کنند
آنکه رویا می بیند جاودانه می ماند.

نوشته شده توسط سر به هوا در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 20:37 | لینک ثابت |
 
business articles