سلام به دوستی که دوستش را از ته دل دوست دارد
و اشکارا با دوستش باده مستانه می خورد
و هراسی از منهیات ندارد
دلش را به ضیافت مهتاب می برد
و در شب تار خورشیدی می شود
که همه جای وجودش راروشن می کند
و من چنین دوستی را بهشت خود می دانم
و بهشت مگر رهایی نیست
و دوستم مرا از بدی ها و زشتی ها رها می کند
و جانم را به شربت شیرین دوستی شیرین می کند
و من دوستم را دوست دارم
که شادی را در من جاودانه کرده است
نوشته شده توسط سر به هوا در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 17:53 | لینک ثابت |

